تبليغاتX
ღ♥ღدرباره الی و مری ღ♥ღ

ღ♥ღدرباره الی و مری ღ♥ღ

دستانم را بگیر اگر تنهایم بگذاری با تو قهر میکنم و اگر بروم دیگر برنمی گردم تا برایت دستی تکان بدهم

بغض و حسرت

به نام خدا

ته ریشات منو یاد روزهایی می انداخت که باهم قهر بودیم ...قهر قهر عین بچه ها

چرا دروغ بگم دلم واست تنگ میشد ولی دلم نمی خواست بهت زنگ بزنم دوست داشتم تو بهم زنگ

بزنی و من ناز کنم انقدر ناز کنم تا بگی غلط کردم ولی تا زنگ میزدی میپریدم رو گوشی و می گفتم

تقصیر هردومون بود  ژولیده میشدی عین دیوونه ها ...و من مرتب عین خانوم ها ...خب منم یه جور دیگه

 غصه می خوردم  ... همیشه میگفتم میشه ریشاتو نزنی می خواستی حرص منم در بیاری فرداش سه

 تیغه ....

تو رفتی و هر روز داره یادم میاد نزدیکه دیوونه بشم ... تو رفتی و همه دیر یا زود از کنار من رفتن دیر یا زود

 فراموشم کردن بی اینکه حتی من یادشون باشم ..هر کی به یه بهونه درس ـ کار ـ پرمشغله بودن

حتی یادشون رفت ماهی یه بار بهم زنگ بزنن و بگن مردی یا زنده ای

من پرم از بغض و حسرت .....

 

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 22:38 ] [ الهام و مریم ] [ ]


من و بچم

به نام خدا

حس داشتن بچه ای از خودت خیلی خیلی زیباست ولی وقتی قرار باشه اون بچه رو پس بدی دلت می لرزه آخه تو این بچه رو 9 ماه تو شکمت نگه داشتی 9 ماه باهاش زندگی کردی هر جا رفتی دنبالت بوده
واسش آزوها داشتم وقتی به دنیا بیاد بغلش می کنم نازش می کنم بوسش می کنم ازش پرسیدم اسمشو چی بزاریم بهم گفت من این بچه رو نمی خوام وقتی تو رو دارم هیچکس رو نمی خوام نگاش کردم گفتم ینی بچمونو دوسش نداری گفت نه و بلند شد رفت ... مدت ها گذشت بلاخره این بچه به دنیا اومد بغلش کردم بوسش کردم اما اون نمی زااشت زیاد به بچه برسم حسودیش میشدبچم اکثرا پیش مامانش می موند دیگه بچم منو نمی شناخت نه من و نه باباشو ... باهم اختلاف داشتیم اما من سر بچم هر روز دعوا می کردم بلاخره بچم بود می خواستمش نمی دونم اون چرا بهش حسی نداشت ...یه روز انقدر اصرار کردم منو برد خونشون تا بچمو ببینم وقتی بچه رو دیدم بغلش کردم بچم راه می رفت حرف می زد و من واسه بزرگ شدنش هیچ زحمی نکشیده بودم فقط بخاطر خودخواهی شوهرم .بهم گفته بود بچه رو می بینی ولی یادت نره به من بی محلی نکنی انقدر بوسش کردم که خودمم خندم گرفته بود دستمو گرفت با هم به داخل خونه رفتیم تا بچمو دیدم دستشو ول کردم و پریدم بچمو بغلم گرفتم گریه می کردم و باهاش حرف می زدم اون منو نمی شناخت ولی تو بغلم گریه نمی کرد یهو متوجه شدم که اون یه گوشه نشسته و زل زده به من کارد می زدی خونش در نمی اومد مامانش رفت آشپزخونه ما  سه تا موندیم رفتم پیشش بچم بغلم بود دست شوهرمو گرفتمو گفتم بابایی اش می بینی بچت چقدر خوشگلهولی تو خوشگل تری دستمو فشار داد یهو بچم از بغلم پرید بغل باباش و گفت ب ا با دلم هوری ریخت این بچه مگه اینو می شناسه پرسشگرانه نگاش کردم و گفت خب الان یاد گرفت و بعد گفت خب من میومدم می دیدمش ...آخه تو وقتی اینو می بینی منو نمی خوای فقط جیغ کشیدم و جیغ ....دیگه دوسش نداشتم و دیگه شدم خشک و بی احساس ...وقتی ازش جدا شدم بچمو بازم بهم نداد ...
چه قانونی داریم ما .... من بچه رو به دنیا آوردم من نه ماه نگهش داشتم آخر راحت بچم شد برای اون


برچسب‌ها: خاطرات گمشده
[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 13:41 ] [ الهام و مریم ] [ ]


HELLOW

به نام خدا

 

یهو خیال کردم از دور می آیی

احساس کردم صدایم کردی یعنی صدای hello گفتنت را شنیدم نمی دانم چرا نگفتی سلام فکر کردم کنارم نشستی آخر من در صندلی آخر این پارک بزرگ نشسته بودم دروغ نگفته باشم جز حودم تنها یک پرنده پر میزد برایم جیک جیک کرد انگار حرف میزد برایم اما من که حالیم نمی شد من که زبان حیوانات را بلد نیستم ...تو کنارم نشستی و من که صاف نشسته بودم و روبرو را نگاه میکردم به طرفت برگشتم و نگاهت کردم تو هم همینطور کمی بهم نزدیک تر شدی و شاخه گلی خوشکیده از جیبت بیرون کشیدی و به طرفم گرفتی و گقتی I LOVE YOU   من ِ بی احساس گفتم منم حتی کلمه اش را هم نگفتم هنوز که هنوز است فکر می کنم باز هم نمی فهمم چرا گفتم منم ،نگفتم عاشقتم  فردا که همدیگر را دیدیم تصمیم داشتم آن کلمه را به زبان بیاورم گفتم اولین کلمه که می گویم همین کلمه است شبش انقد به رفتارم  دیروزم فکر کرده بودم که سرسام گرفته بودم  آخر من هم باید احساسم را می گفتم اکتفا کردن به کلمه منم خیلی خوب نبود ...وقتی دیدمت  تیپ زده بودی  در حد خودت  نبود ساعت گرانقیمت، لباس مارکدار ،شلوار جین خودادتومنی که من تا به حال به عمرم هم ندیده بودم چشانم برق زد مگه من بدم می اومد که خوشتیپ باشی البته خوشتیپ بودی ولی آن روز محشر شده بودی آنقدر محوت شدم که یادم رفت بگویم عاشقت هستم در دل تحسینت می کردم و افتخار می کردم که با تو هم قدم هستم ..آنروز ها گذشت هر روز یک تیپ و یک ظاهر جدید و من ذوق می کردم و تحسینت می کردم نمی خواستم بفهمی ندید پدید هستم و در دل تحسینت می کردم  ولی می دانم ظاهرم کتمان نمی کرد که بهت افتخار می کنم دیگر به تیپ هایت عادت کرده بودم و از ندید پدیدی در آمده بودم تصمیم گرفتم بلاخره این کلمه طلسم شده را بر زبان بیاورم خودم را آماده کرده بودم گفتن این کلمه و دیدن احساسات تو برایم قشنگترین لحظه بود در خیالم گفتم حتما تو هم می گویی من هم عاشقت هستم  اما مگر خودم گفته بودم اما تو احساساتت مثل من نبود حتما می گفتی اطمینان داشتم

وقتی دیدمت تیپت فرق داشت قشنگتر از هر لحظه بود اما تحسین را کنار گذاشتم و عزمم را جزم کردم این کلمه را بگویم از اعماق وجودم چون از اعماق وجودم عاشقت  بودم فقط کمی خجالتی بودم گفتم عزیزم عاشقتم آنقدر با احساس و خواستنی گفتم که اشکهایم سرازیر شد ..لب هایت تکان خورد انگار می خواستی بزور لبخند بزنی تلفنت زنگ خورد در دلم گفتم لعنتی !!! تا تلفنت تمام شد بهت زل زدم با صدایت از هپروت بیرون آمدم لبخند عاشقانه ای زدم دست خودم نبود همه حرکاتم عاشقانه بود نگاهم کردی و پوزخندی زدی و گفتی تو یک دیوانه ای ... فکر کردم شوخی می کنی اما جای خالیت را دیدم  رفته بودی سه شب نخوابیدم او چه گفت شاید خواسته تلافی و جبران برخورد اول مرا بکند آخر من که به او دیوانه نگفته بودم

به محل قرار همیشگیمان رفتم و تلفنت را گرفتم و گفتی دیوانه مزاحمم نشو تو یک ندید پدیدی هستی که حتی بلد نیستی درست لباس بپوشی درست لبخند بزنی درست رفتار کنی دختر جوانی صدایش کرد گفت این جای تو رو راحت گرفت ولی عین تو دیوانه نیست دستم را روی صورتم کشیدم و بلند داد زدم من دیوانه ام مرا به تیمارستان ببرید من دیوانه ام . تو رو با تموم  حرفات دوست دارم من دیوانه شدم بخاطر تو چون قلبم دیوانه تو شد

پ.ن : کاش به صورتم تف می انداختی اما تحقیرم نمی کردی حالا معنی نگاهایت را می فهمم دیگر بهم افتخار نمی کردی چشمت به دختر پولداری افتاده بود که تو را نو نوار کرده بودی و من از چشمت افتاده بودم در نظرت دهاتی بودم پاپتی که حرف زدنم بلد نیست ....

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 0:33 ] [ الهام و مریم ] [ ]


به نام خدا

یکیو دیدم که نمی دونم خودش بود یا نه

بهش زل زدم اونم بهم زل زد

نمی دونم شاید اون نبود

ولی خیلی شبیه اش بود

 پ.ن : عید در راه است دعا می کنم بخیر بگذره

 

 

 

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 13:15 ] [ الهام و مریم ] [ ]


بازم دوباره

به نام خدا

 

همچی دوباره از نو شروع میشه

دعا می کنم عین  قبل تلخ تموم نشه

پ.ن: البته تلخی اش واسه من بود نه تو

 

عکس های عاشقانه (1) - picture 373

 

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 22:45 ] [ الهام و مریم ] [ ]


گفتنی نیست

به نام خدا

عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود .

نمیدونم چرا یه مدته یجوری شدم دُرُست عین دیووونه ها ... یعنی یه جورایی میدونما امّا نمی تونم

بازگو کنم یعنی نمی دونم چجوری باید بگــــــــــــم شایدم این ضعف منه امّا همینطوریم دیگه کاریشم

 نمی تونم بکنم

یه جورایی خودمم از خودم بدم میاد ..نه متنفر شدم

به خاطر دوستم اینجا رو آپ کردم وگرنه حالا حالاها حسش نبود

می دونم یه روز می فهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چجوری تو رو خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

 

 

گاهے گمـانْ نمےکنے ولے مے شـود ،  

گاهے نمے شـود کـہ نمے شـود !   

گاهے هِـزار دوره دُعـا بـے اجابـت اسْت ،    

گاهے نگفتـہ قرعـہ بـہ نـامـِ تـو مے شـود !

گاهے گداے گدایـے و بـخْت یـار نیسـت ،  

گاهے تمـامـِ شهْـر گداے تـو مے شـود

                       (دکتـر علـےشریعتے)

[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 11:57 ] [ الهام و مریم ] [ ]


بدون خودم

به نام خدا

چند روزی میشد که روز و شبــم شده بود گریه تــــــــازه با کارات آشنا

شده بودم به مهربونی های زود گذرت و زوری ات و به بداخلاقی های

همیشگی ات داشتم بهشون فکر می کردم ولی بازم خیلی دوستت

داشتم تو همونی بودی که من مدت ها می خواستمش اما اومدی ولی

 از تو هم رکب خوردم دیگه داشتم و دارم به رکب خوردن عادت میکنم

داشتــــــم با اومدن تو همچی رو فراموش می کردم ...

نشـــــــــــــــــــــــــــــــد

تو این دنیا دیگه هیچکی حتا تو رو هم دوست ندارم

چجور دلت اومدآواره بشـــــــــم


برچسب‌ها: خاطراتی گمشده
[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 12:0 ] [ الهام و مریم ] [ ]


به همین راحتی

به نام خدا
گفتم : به خدا حالم بده بزار یکم استراحت کنم بعد بازخواستم کن اما تو بازم ول نکردی چرت و پرتاتو تحویلم دادی
 
عقاید مسخرتو که خودت بهشون پایبند نبودی چون اگه بودی عین یه زندانی بودی ..می دونی که تو قفس بودن

واسه یه پرنده هم سخته چه برسه یه انسان ..هنوزم وقتی از جلوی اون پارک و آبمیوه فروشی و رستوران رد

میشم بدنم یخ می کنه میلرزم یادته بزور به خوردم غذا میدادی همه کارات زوری بود همشون ..باورم نمی شه

بازم با خودم حرف میزنم مردم کوچه خیابون فکر می کنن دیوونه ام

وقتی حواسم به خودم میشه میبینم چه سوتی دادم ...بعضی وقتا انقدر حالم بده که الکی میخندم همه فکر

می کنند تو اوج اوج خوشبختی ام حالم از

این بهتر نمی شه ولی هیچکی تو وجودم نیست ...

از اینکه غرورم به پای تو رفت پشیمونم لعنتی ...

پ.ن: امروز وقتی حرف غرور شد دیدم من چقدر غرورمو پای تو گذاشتم

بی خودی غرورمو گذاشتم زیر پا واسه تو

اما تو بازم آخرش بهم لبخند زدی و رفتی و گفتی خیلی الاغی

پ.ن: بخدا حالم بده بزار یکم استراحت کنم ...خفه شود دسمو میگیری

 و میکشی و بعد که من میام دستاتو نگاه میکنی و میری زیر آب می

گیری و میشوری و من میگم  چرا با دوست دخترات نرفتی با اونا بیشتر

 خوش میگذره حداقل دستاتو آب نمی کشی خودم دیدم میگه خفه شو

بیرونو نگا می کنم و لبخند میزنم ...لبخندی که بدتر از صد تا گریس عین

 دیوونه ها

حالا برو دخترای مردمو سوار کن ثواب داره عزیزم

خ.ف

[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 22:25 ] [ الهام و مریم ] [ ]