بغض و حسرت
ته ریشات منو یاد روزهایی می انداخت که باهم قهر بودیم ...قهر قهر عین بچه ها
چرا دروغ بگم دلم واست تنگ میشد ولی دلم نمی خواست بهت زنگ بزنم دوست داشتم تو بهم زنگ
بزنی و من ناز کنم انقدر ناز کنم تا بگی غلط کردم ولی تا زنگ میزدی میپریدم رو گوشی و می گفتم
تقصیر هردومون بود ژولیده میشدی عین دیوونه ها ...و من مرتب عین خانوم ها ...خب منم یه جور دیگه
غصه می خوردم ... همیشه میگفتم میشه ریشاتو نزنی می خواستی حرص منم در بیاری فرداش سه
تیغه ....
تو رفتی و هر روز داره یادم میاد نزدیکه دیوونه بشم ... تو رفتی و همه دیر یا زود از کنار من رفتن دیر یا زود
فراموشم کردن بی اینکه حتی من یادشون باشم ..هر کی به یه بهونه درس ـ کار ـ پرمشغله بودن
حتی یادشون رفت ماهی یه بار بهم زنگ بزنن و بگن مردی یا زنده ای
من پرم از بغض و حسرت .....

